آن روزها یعنی مرداد ماه 84 زمانی که خاتمی صندلی قدرت را ترک می کرد نامه ای برای او نوشتم با این عنوان که "دوباره عاشق خواهم شد". شاید آن روز گمان نمی بردم که کمتر از 4 سال بعد بحث آمدن یا نیامدن خاتمی نقل همه مجالس شده و هر کس را می بینی سخنی از این موضوع به میان می آورد. حالا درست شده ایم این عین آدم هایی که میان آسمان و زمین رها شده اند، پرواز را دوست دارند اما مدام از ترس سقوط و دلهره های ناتمام سخن می گویند! حالا می خواهیم از باد و باران خود را برهانیم اما نمی دانیم سقفی که زیرش خواهیم ایستاد خود توان تحمل این باد و باران را دارد!؟ با این همه احساس می کنم خاتمی باید بیاید! باید بیاید و ثابت کند محکم و استوار ایستاده است. روزی که رفت هیچ کس با او برای همیشه خداحافظی نکرد و اگر چه ته دل هامان از او خرده کدورت هایی داشتیم با این همه برایش دعا کردیم و یک آرزو به آرزو هایمان افزودیم که خاتمی هرجا هست به سلامت باشد. اما حالا باید بیاید. بیاید و پاسخ آن خرده کدورت ها را بدهد، شاید که آمدنش خود پاسخی بزرگ به تمام کدورت هامان باشد. خاتمی باید بیاید، چرا که دیگر زمان قهر نیست. زمان آن گذشته است که احساس کنیم باید سوخت و ساخت و بیاندیشیم هنوز فرصت های زیادی داریم! چندان که می رویم شیب جاده تند تر می شود و اگر بر خویش مسلط نباشیم، پیچ های تند و دره های عمیق انتظار ما را خواهد کشید. خاتمی باید بیاد. چرا که هنوز به آن پیرمرد روستایی که می گفت: سید است جدش کمکش می کند یا همان پیرزن قد خمیده که به خاطر روحانی بودن دوستش داشت و یا آن جوانک شهری که عاشق حلقه در دستش بود قدری بدهکار است. خاتمی باید بیاد و می آید به هزار و یک دلیل ناگفته و ناشنیده که شاید روزی توان بازگو کردن آن پیدا شود. برای ایجاد همین توان هم که شده باید بیاید. و شاید آخرین کلام احساس این روزهای من است که او خواهد آمد و آفتاب دوباره زاده خواهد شد و این بار من خواهم نوشت " ما دوباره عاشق شدن را تجربه کردیم" .
بی ربط: پیاده روی بزرگ خانوادگی در همدان
بی ربط: همایش نکوداشت معلمان ماندگار
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 2:58  توسط مهرداد حمزه
|
