تبليغاتX
لبخند ژوکند - وقتی که حرفی برای گفتن نباشد

لبخند ژوکند

و اگر خفه ام کنند سازش نخواهم کرد و ایمانم را قربانی مصلحت نمی کنم

الان نزدیک به دو ماه است که هیچ پستی در وبلاگم نداشته ام. نمی دانم واقعا باید از چه نوشت و از چه گفت. شاید هم کار کردن در روزنامه آنقدر آدم را به مرز روزمره گی می برد، که دیگر هیچ حرفی برای گفتن باقی نمی ماند.قبل از آنکه بخواهم این پست را بگذارم، سری به برخی سایت ها و وبلاگ ها دوستان زدم که چند تا از آنها فیلتر شده بودند و الباقی نیز تنها به بیان برخی اتفاقات ساده که گاهی به لعنت خدا هم نمی ارزند اکتفا کرده بودند. البته قصد توهین یا جسارت به کسی را ندارم، اما در مملکت آنقدر همه چیز یکنواخت، تکراری و کسل کننده شده است که نوشتن در رابطه با آنها کاری عبث و بیهوده است. تازه وقتی هم فکرش را می کنی ، متوجه می شوی تمام مخاطبان تو یک گروه خاص از جامعه هستند که هر چه را می خواهی بنویسی، می دانند و ضرورتی برای تکرار مکرارت پیدا نمی کنی!؟ حالا با این اوصاف چه باید گفت و نوشت، خدا می داند؟ شاید هم این گونه حرف زدن من به خاطر این باشد که واقعا حرفی برای گفتن ندارم و برای توجیه کار خود دارم مثنوی می سرایم! شاید هم ....!؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 17:46  توسط مهرداد حمزه  |