امروز تصمیم گرفتم تا بعد از نزدیک به سه هفته وبلاگم را به روز کنم. آنقدر موضوع در ذهنم هست، که نمیدانم از کدام بنویسم و یا کدام را بازگو کنم!؟ برای همین اشاره ای کوتاه به چند مطلب و دیگر هیچ....
یکم : درست صبح پنجشنبه دو هفته پیش ، شاهد یکی از تلخ ترین صنحه های زندگی ام بودم. هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که همراه تنی چند از دوستان و خبر نگاران به زندان مرکزی همدان رفتیم تا شاهد اعدام سه قاتل باشیم. ساعت ۶:۳۰ صبح هر سه قاتل که یکی از آنها یعنی محمد رضا ترک تنها ۱۸ سال و جهار ماه سن داشت اعدام شدند. من که تا به حال چنین صحنه ای را ندیده بودم تا دو روز حتی حس صحبت کردن با کسی را نداشتم. هر چه کردم نتوانستم مطلبی در این مورد بنویسم و..... حالا هم پس از گذشت دو هفته باز هم فراموش کردن آن صحنه برایم سخت است و دشوار .... براستی چرا؟
دوم : از روزی که خبر زندانی شدن مریم حسین خواه را شنیدم، هنوز نتوانستم باور کنم، او که سرشار از انرژی و شور بود، حالا پشت میله های زندانی باید در انتظار دیدن آفتاب باشد. یادم هست همیشه هر وقت دوستان را می دید، می گفت برای سایت زنستان مطلب بدهید و حالا که سایت زنستان توقیف شده است، حتما هر وقت که آزاد شود با آن پشتکاری که از او و دیگر یارن زنستانی اش سراغ دارم سایت دیگری قوی تر از زنستان راه خواهند انداخت.
سوم : خبر آزادی سهراب رزاقی بسیار خوشحال کننده بود. سهراب رزاقی برای همه فعالان سازمان های غیردولتی فردی قابل احترام بوده و هست و بی شک نمی توان نقش او را در پیشبرد حرکت های مدنی منکر شد. امیدوارم او مثل بسیاری دیگر از دوستان روزگاری مجبور نشود، راهی دیار غربت شود!
چهارم : محکومیت دلارام علی تنها یک حرف دارد و آن اینکه جنبش زنان ایران توانسته علی رغم همه مشکلات، با یک جهش بلند روبه رو گردد و بی شک پرداخت این گونه هزینه ها نه تنها مانعی در برابر فعالان این عرصه نخواهد شد، بلکه آنان را وادار خواهد کرد تا گام های بعدی خود را محکم تر برداشته و به امید روزهایی بهتر لحظه ای از حرکت نایستند.
پنجم : نمی دانم چرا این روزها فکر می کنم، زمان به سرعت برای من در حال گذر است و من در لحظه ای متوقف شده ام. نمیدانم چرا....!؟ اما این روزها عجیب احساس می کنم موعد رفتن نزدیک است....!
پی نوشت: