خسته شدم از این روزهای غم زده و اندوه بار. از این روزهایی که همه ی آدم ها حتی بدون آنکه بخواهند دچار خود سانسوری شده اند. از روزهای که گاهی بوی تعفن می دهد. از آدم های که یا از تو می ترسند و یا تو باید از آنها بترسی. انگار همه چیز رنگ باخته است. بیهوده می گویند می توان دنیا را خاکستری دید. اینجا هیچ چیز رنگ ندارد گویی که مادر زاد کور رنگ به دنیا آمده ایم. پاییز هم خسته کننده و ملال آور است. دیگر صدای خش خش برگ ها زیر پای عابران پیاده برای کسی قشنگ نیست. دیگر فصل رنگ ها و خاطره ها تنها به یک توهم شبیه است که باید با آن روزگار سپری کرد. در فضای ماتم زده و ّبهت آلود تا چه زمان می توان دوام آورد، نمی دانم. روزگار بدی است. آنقدر بد که حرفی برای گفتن نیست، نه حرفی که اشکی هم برای ریختن نمانده است، گویی این خانه ز بنیاد سیاه است.
توضیح: برداشت سیاسی ممنوع!!!