حالا بعد از سال تحویل این اولین پستی است که می نویسم و نمیدانم باز هم مثل سال پیش به اندک پست های وبلاگی قناعت خواهم کرد یا آنکه دل و دماغ بیشتری برای نوشتن در این وبلاگ خواهم داشت!؟ با این همه هنوز به وبلاگ و پدیده وبلاگ نویسی به عنوان یک اتفاق خوب و تاثیر گذار حداقل در زندگی خودم می نگرم و دیگر باور کردم که آینده از آن کسانی است که بهترین استفاده را از تکنولوژی هایی که وارد زندگیمان شده است بکنند. با اندکی برای همه آرزوی سالی خوب دارم و دعا می کنم این سال یکی از خاطره انگیزترین سال های عمر ما باشد. و اما این شعر که در ادامه می آید برای یکی از عزیزترین انسان های زندگی است که این روز ها تولد ۲۷ سالگی اوست.
حالا
میان من و تو
هیچ فاصله ای نیست
تنها کلامی
که عاریت گرفته از انسان امروز نباشد
حالا
تمام پنجره ها سوی تو باز می شود
تو از شرق طلوع می کنی
و آسمان سراسر شرق است
زمین
بدون تو
یک ظلمت است
و من
تمام ظلمت زمین
***
آهای بانو!
بانوی هزاره های نخستین من
دخترک مشرق زمین
آغوش گرمت را
به من بسپار
می خواهم
تا انتهای زمان
با تو باشم
23 فروردین ماه1388
