تبليغاتX
لبخند ژوکند

لبخند ژوکند

و اگر خفه ام کنند سازش نخواهم کرد و ایمانم را قربانی مصلحت نمی کنم

و خورشید دوباره زاده خواهد شد

دوست من سلام

همانگونه که اطلاع دارید سید محمد خاتمی در جمع دانشجویان دانشگاه تهران که پیرامون حضور در انتخابات ریاست جمهوری دهم اعلام داشتند "من نمي‌گويم نه، دارم بررسي مي‌كنم" از همین رو پیشنهاد می کنم همزمان با شب یلدا که شب زایش خورشید است، همه وبلاگ نویسان ایرانی که در داخل و یا خارج از کشور زندگی می کنند و علاقه مند حضور خاتمی در انتخابات هستند، وبلاگ خود را با موضوع دعوت از خاتمی  به روز کنند. شما هم به جمع ما بپیوندید.

موضوعات پیشنهادی:

1-      چرا خاتمی باید در انتخابات حضور داشته باشد

2-       بایدها و نباید ها پیرامون حضور خاتمی در انتخابات

3-      نقش مردم و تاثیر آنها در حضور خاتمی در انتخابات

و یا هر موضوع دیگری که وبلاگ نویسان خود مد نظر دارند.

لطفا در انتشار این فراخوان به هر شکلی که به ذهنتان می رسد، اقدام نمایید. امید است یک بار دیگر شاهد حضور خاتمی در عرصه انتخابات و رای 20 میلیونی مردم به او باشیم. 

 

با تشکر

مهرداد حمزه

E_mail : mehrdad_hmdn@yahoo.com


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 1:51  توسط مهرداد حمزه  | 

تقدیم به او

حق با تو است

من که جز تنهایی

چیزی ندارم

تا با تو قسمت کنم!

گاهی فقط خواب می بینم

سوار بر قایقم

هی پارو می زنم

پارو می زنم

پارو می زنم ....

فکر می کنی کجا می روم؟

من هیچ وقت این خواب را

تا آخر ندیدم...

و هیچ کس آن را برایم تعبیر نکرد


حق با تو است

من چیزی ندارم

تا با تو قسمت کنم

تنها میان راه که می آمدم

پیرزنی گفت: سلام

و من تا برگشتم به او جواب دهم

پیرزن دور شده بود، دور

آنقدر دور

که لحظه ای

میان آسمان و زمین گم شد


حق با تو است

اما باور کن

آشفته کردن خواب جیرجیرک ها

کار من نیست

من صدای آنها را دوست دارم

وسال هاست با آنها زندگی می کنم


حق با تو است

این حروف های سربی

دردی از ما دوا نخواهد کرد

تنهایی را

نمی توان قسمت کرد

و خواب های آشفته را

نمی توان تعبیر کرد


اما من باز خواب خواهم دید

و به پیرزن سلام خواهم کرد

و جیرجیرک ها را دوست خواهم داشت

و با همان حروف سربی خواهم نوشت:

کاش هیچ وقت تنها نبودیم

آذر ماه

یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی


بی ربط: طبیعت پاییزی جاده سیاهکل- دیلمان و آبشار لونک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 13:56  توسط مهرداد حمزه  | 

یکم: چند روز پیش با 3 نفر از دوستانم رفته بودیم شمال، منطقه ای به نام اسپیلی که فکر کنم 45 یا 50 کیلومتری سیاهکل واقع در استان گیلان قرار گرفته است. جاده فوق العاده زیبایی داشت و طبیعت بکر و در برخی قسمت ها کاملا وحشی. خلاصه کلی حال کردیم. پیشنهاد می کنم حتما سری به آنجا بزنید و حتما دقایقی را در کنار آبشار لونک سپری کنید. هنوز هم یکی از آرزو های بزرگم این است که تمام نقاط دیدنی ایران را بروم و هنوز آرزو دارم روزی بتوانم با دوچرخه به یک سفر دراز مدت و طولانی بروم. گفت آرزو بر جوانان عیب نیست!

دوم: دقیقا روزی که داشتم می رفتیم شمال، خبر مرگ دکتر مسعود آذرنوش، باستان شناس کهنه کار ایرانی را شنیدم. خبری تلخ و تاسف برانگیز بود. پس از 2 سال تازه یک ماه هم نمی شد که به همدان آمده بود تا همراه تیم باستان شناسی خود کاوش های تپه هگمتانه را از سر بگیرد. انگار مقدر نبود این کار را به اتمام برساند. یادم هست در آخرین دیداری که با او داشتم، درست زمانی که استاندار همدان برای بازدید از تپه هگمتانه رفته بود، به شدت از احداث موزه در محوطه این تپه باستانی نگران بود و می گفت باید تا مشخص شدن نتایج کاوش دست نگه داشت. حالا نمی دانم با مرگ او چه  پیش خواهد شد و فرجام این تپه باستانی که بخش اعظمی از هویت ما ایرانی هاست چه خواهد شد!؟ به هر حال دکتر آذر نوش هم مثل خیلی های دیگر رفت و ما ماندیم مسئولیتی که او و دیگران بر دوش ما گذاشتند. روحش شاد.

سوم: این روزها دلم می خواهد قدری از فضای مطبوعات و خبرگزاری فاصله بگیرم. دلم می خواهد فقط بنشینم و کتاب بخوانم. می خواهم برای خودم بنویسم. ذهنم پر است از سوژه های ننوشته و داستان هایی که بی درنگ از کنار آنها عبور کرده ام، اما انگار نمی شود و باز هم باید درگیر خبر بود و اتفاقاتی که گاهی به هیچ نمی ارزد!

چهارم: این روز ها گاهی این شعر کیکاوس یاکیده را با خود زمزمه می کنم. شاید شعریت شعر های یاکیده زیاد نباشد، اما سرشار از احساس است:

چه قدر دزدیدن نگاه

از چشمان تو

لذت بخش است

گویی

تیه ای

از چشمم به دلم می افتد

بانو!

با مردی که تیله های

بسیار دارد

می آیی؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 1:49  توسط مهرداد حمزه  | 

حالا دیگر چند روزی است که بهزاد افشاری سردبیر روزنامه فرهنگ آشتی نیست و رضا رشیدپور!!! جای او را در این روزنامه گرفته است!؟ نمی دانم، اما واقعا وضیعت روزنامه فرهنگ آشتی بیان گوی وضیعت بخش خصوصی در جامعه ماست، بخشی که فقط همه شعار آن را می دهند والا مشکلاتش ریشه دار تر از این حرف هاست.
برای من که یک تجربه خوب را با فرهنگ آشتی سپری کردم، جدایی بهزاد افشاری و بچه های تحریریه از این روزنامه خیلی آزار دهنده بود. بهزاد افشاری را به واسطه همدانی بودنش و دوستان مشترکمان از سال ها قبل می شناختم تا اینکه حدودا 2 سال پیش زمانی که تصمیم به انتشار ویژه نامه های استانی این روزنامه گرفتیم، ارتباطم با او زیاد شد و فهمیدم عجب انسان نازنینی است. خیلی جاها از او تعریف می کردم و بیش از هر کسی به خود می بالیدم که چنین همشهری دارم. نمی خواهم تعارف کنم، اما در کار روزنامه نگاری نکات ارزنده ای را به من آموخت، برای همین از او سپاسگزارم. گاهی خودم هم نمی دانم پیوند درستی بین جملاتی که می نویسم ایجاد کنم و الان هم احساس می کنم دارد این اتفاق می افتد با این همه هنوزم هم در این اندیشه ام که هیات مدیره روزنامه فرهنگ آشتی چه فکری کردند که نازنینی مثل بهزاد را از دست دادند! او به واقع ستون اصلی روزنامه فرهنگ آشتی بود و فقط امیدوارم فرهنگ آشتی بدون افشاری بتواند دوام بیاورد. شاید به قول نیک آهنگ کوثر فرهنگ آشتی برای بهزاد افشاری کوچک بود. هر کجا هست خدایش به سلامت دارد.

پیوست بی ربط:ویژه نامه مدرسه فمینیستی به مناسبت جایزه حقوق بشر نسرین ستوده
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 0:13  توسط مهرداد حمزه  |