تبليغاتX
لبخند ژوکند

لبخند ژوکند

و اگر خفه ام کنند سازش نخواهم کرد و ایمانم را قربانی مصلحت نمی کنم

قرار نبود این مطلب را این گونه آغاز کنم، اما گاهی وقت ها اتفاقاتی می افتد که یک باره تمام افکار انسان را بهم می ریزد. این نوشته کوتاه را برای تو می نویسم تا بدانی تا کجا با تو خواهم بود و تا چه زمان به تو خواهم اندیشید. این روزها شهر را چراغانی کرده اند، می گویند میلاد امام رضا است. امامی که نزد ما ایرانیان به رئوف بودن و مهربانی شهره خاص و عام است. یاد هست ما به او متوسل شدیم؟ من همیشه از بچگی او را دوست داشتم و حالا شاید خیلی ها مرا مسخره کنند یا آنکه بگویند دارد خود شیرینی می کند، اما همیشه دوست داشتم خادم حرمش باشم و نمی دانم به این آرزو خواهم رسید یا این آرزو را هم با خود به گور خواهم برد. با این حال میان من و او رازهای بسیاری است که حالا تو هم به رازهایی که در میان ما وجود دارد افزوده شده ای.

برای تو می نویسم، تو حالا همه ی ناگفته های مرا می دانی و گاه زود تر از آنکه من سخن بگویم ذهن مرا می خوانی، باور کن زندگی همین است که هست. بخش های بزرگی از آن را ما نمی توانیم تغییر دهیم، چرا که اصلا به اراده خویش پای به این دنیا نگداشته ایم. شاید شکوه کردن حق ما باشد شاید هم نه، اما گاهی چاره ای به جز تسلیم نداریم و گاهی تنها خواهیم توانست ذره ای اوضاع را بهبود ببخشیم. با این حال زیستن را چاره ای جز پذیرش نیست.

برای تو می نویسم، تو که خود زخم خورده این روزگار هستی و می دانی دردهایی در زندگی هست که هیچ آرام بخشی آن را آرام نخواهد کرد، پس چه می توان کرد؟ ما هیچ گاه به آرامش نخواهیم رسید چرا که ما را از کودکی میان تلاطم و موج های سهمگین دریا رها کرده اند و هیچ کس به ما یاد نداد چگونه باید شنا کنیم و چگونه خویش را از غرق شدن در این دریا برهانیم. ما هنوز شنا کردن را یاد نگرفته ایم. گاهی به تکه چوبی که دریا برایمان می آورد پناه می بریم و گاه تنها آرزو می کنیم دریا قدری آرام تر شود تا خود را به ساحل نزدیک کنیم. هر چند ممکن است روزی دریا مجالی به ما ندهد ولی آنقدر در این موج های سهمگین دست و پا می زنیم تا شنا کردن را فرا بگیریم.

برای تو می نویسم، بی تکلف، بی پیرایه، بی ابهام و بی ادعا. برای تو سخن می گویم، درست است که دیگرانی چند زیستن به گونه ای دیگر تجربه کرده اند و پا جای پای تجربه گذشتگان خود گذاشته اند، با این حال می توان تجربه ای نو در زیستن داشت و لذت دیگر گونه زیستن را از دست نداد.

برای تو می نویسم تا باور کنی دوست داشتن بزرگترین اتفاق یک زندگی است. هر کس به تو گفت دوست داشتن کار ساده ای است مطمئن باشد دارد دروغ می گوید. دوست داشتن آدم ها یک هنر است و رسیدن به این هنر مثل تمام هنر های دیگر سهل و آسان نیست.

برای تو می نویسم، می نویسم تا بدانی با تو خواهم بود، خواهم زیست و با تو خواهم مرد. من زیستن را می خواهم با تو تجربه کنم، می خواهم رویا هایم را با تو شکل دهم و با تو تا انتهایی ترین نقطه این جاده ناهموار قدم بگزارم.

برای تو خواهم نوشت، از آنچه هست و آنچه که باید باشد. تو نیز بنویس. از هر چه می خواهی و از تمام دغدغه هایت. شاید روزی همین سطرهای سیاه و کهنه ما را به هم برساند.

و حالا تو بنویس....

بی ربط:عکس های من از پاییز دره عباس آباد همدان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:44  توسط مهرداد حمزه  | 

بازی دو تیم استقلال تهران و پاس همدان در حالی 4 بر 2 به نفع استقلال به پایان رسید که بیش از 7 هزار نفر در ورزشگاه قدس همدان حاضر شده بودند تا این بازی را از نزدیک تماشا کنند.با آنکه سال هاست طرفدار تیم استقلال هستم، اما دلم می خواست این بازی را پاس برنده شود، چرا که هر چی نباشد حس ناسیونالیستی آدم این جور وقتها خیلی گل می کند. اما بدتر از شکست پاس اتفاقی بود که در انتهای این بازی رخ داد و نه تنها یکی از چهره های محبوب من در دنیای فوتبال زیر یک علامت سوال بزرگ قرار گرفت و به قول عرفا از اوج عزت به حضیض ذلت فرو آمد، بلکه به شدت مرا به فکر فرو برده که اساسا صحبت از اخلاق در دنیای حرفه ای فوتبال کشک است.

آقای امیر خان! قلعه نویی که به شدت مغرور بوده در انتهای بازی وقتی از رختکن مسابقات به همراه جمعی از سینه چاکان باشگاه استقلال خارج شده تا به سمت سالن کنفرانس مطبوعاتی بروند از اینکه فاصله سالن کنفرانس با رختکن زیاد است گله کرده و شروع به متلک اندازی فرمودند. حال آنکه این فاصله بیش از 200 متر نبوده و اکثر مربی های لیگ برتری کشور حداقل یک بار در این سالن حاضر شده و هیچ گونه اعتراضی نداشته اند. خلاصه امیر خان! تیم استقلال هنگام ورود به سالن کنفرانس استادیوم قدس و وقتی که تنها با یاران خود از پله ها بالا می رفتند یکی از فحش های آبدار را نثار همدانی ها و مردم همدان کردند که من حتی شرم می کنم آن را بر زبان بیاورم! فقط نمی دانم چرا ما مردها هر وقت کم می آوریم برای نشان دادن اوج عصبانیت خود از اندام های زنانه مایه می گذاریم!؟

مصاحبه مطبوعاتی شروع شد و آقای قلعه نویی که از برد خود مشعوف بوده و در برابر خبرنگاران سینه سپر کرده بود، در بخشی از صحبت هایشان شروع کردن از اخلاقیات گفتن و دم از اخلاق زدن، آنچنان که انگار سال ها معلم اخلاق مدرسه و دانشگاه بوده اند. من هم که دیگر کاسه صبرم به سر آمده بود به میان صحبت هایشان پریدم و رفتار او بر روی پله های راهرو را به ایشان متذکر شدم. ایشان هم که چاره ای جز تکذیب نداشتند مرا دروغ گو خطاب فرمودند و گفتند من فقط به دوری سالن کنفرانس اعتراض کردم. من هم دیگری چیزی نگفتم و ساکت شدم تا او به ادامه حرف هایش بپردازد. آخر جلسه هم یکی از همراهان امیر خان! رو به من کرد و گفت: راه های بهتری هم برای مطرح شدن هست. بیچاره مثل اینکه خیلی توی توهم بود که امیر خان! قلعه نویی آدم بزرگ و مشهوری است!!؟؟ حال آنکه نمی دانست بزرگی و شهرت تنها دو صفت است و برای آنکه کسی بزرگ باشد باید منش بزرگی نیز داشته باشد. فقط دارم به حال خودم افسوس می خورم که گاهی دلبسته چه آدم های حقیری می شویم و گاه چه آن های بزرگی دور برمان هستند که ما هیچ گاه آنها را نمی بینیم! و کلام آخر اینکه با امثال قلعه نویی ها هیچ گاه اخلاق در فوتبال ما رشد نخواهد کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 1:39  توسط مهرداد حمزه  |