برای
تو می نویسم، تو حالا همه ی ناگفته های
مرا می دانی و گاه زود تر از آنکه من سخن بگویم ذهن مرا می خوانی، باور کن زندگی
همین است که هست. بخش های بزرگی از آن را ما نمی توانیم تغییر دهیم، چرا که اصلا
به اراده خویش پای به این دنیا نگداشته ایم. شاید شکوه کردن حق ما باشد شاید هم نه،
اما گاهی چاره ای به جز تسلیم نداریم و گاهی تنها خواهیم توانست ذره ای اوضاع را
بهبود ببخشیم. با این حال زیستن را چاره ای جز پذیرش نیست.
برای
تو می نویسم، تو که خود زخم خورده این روزگار هستی و می دانی دردهایی در زندگی هست
که هیچ آرام بخشی آن را آرام نخواهد کرد، پس چه می توان کرد؟ ما هیچ گاه به
آرامش نخواهیم رسید چرا که ما را از کودکی میان تلاطم و موج های سهمگین دریا رها
کرده اند و هیچ کس به ما یاد نداد چگونه باید شنا کنیم و چگونه خویش را از غرق شدن
در این دریا برهانیم. ما هنوز شنا کردن را یاد نگرفته ایم. گاهی به تکه چوبی که
دریا برایمان می آورد پناه می بریم و گاه تنها آرزو می کنیم دریا قدری آرام تر شود
تا خود را به ساحل نزدیک کنیم. هر چند ممکن است روزی دریا مجالی به ما ندهد ولی آنقدر در این موج های سهمگین دست
و پا می زنیم تا شنا کردن را فرا بگیریم.
برای
تو می نویسم، بی تکلف، بی پیرایه، بی ابهام و بی ادعا. برای تو سخن می گویم، درست
است که دیگرانی چند زیستن به گونه ای دیگر تجربه کرده اند و پا جای پای تجربه گذشتگان خود گذاشته اند، با این حال می
توان تجربه ای نو در زیستن داشت و لذت دیگر گونه زیستن را از دست نداد.
برای
تو می نویسم تا باور کنی دوست داشتن بزرگترین اتفاق یک زندگی است. هر کس به تو گفت
دوست داشتن کار ساده ای است مطمئن باشد دارد دروغ می گوید. دوست داشتن آدم ها یک
هنر است و رسیدن به این هنر مثل تمام هنر های دیگر سهل و آسان نیست.
برای
تو می نویسم، می نویسم تا بدانی با تو خواهم بود، خواهم زیست و با تو خواهم مرد.
من زیستن را می خواهم با تو تجربه کنم، می خواهم رویا هایم را با تو شکل دهم و با
تو تا انتهایی ترین نقطه این جاده ناهموار قدم بگزارم.
برای
تو خواهم نوشت، از آنچه هست و آنچه که باید باشد. تو نیز بنویس. از هر چه می خواهی
و از تمام دغدغه هایت. شاید روزی همین سطرهای سیاه و کهنه ما را به هم برساند.
و حالا تو بنویس....
