حالا كه خوب فكر مي كنم
مي بينم
ما
به يك كف دست نان
و چند مثقال خوشبختي
راضي هستيم
اما دريغ
كه هيچ كس
ما را
به بازي نمي گيرد
و ما مانديم
و يك دنيا حسرت
حسرت روزهاي رفته از آن تو!
حسرت خنده هاي نكرده
و اشك هاي نريخته از آن من!
با اين همه
مي خواهم
اين بار كه در خواب من طلوع كني
در زمان متوقف شوم
تا باد
تنم را از عطر تو پر كند
دست هايت را به من بده
بگذار تمام اشتياق هاي كهنه مان
زنده شوند
نترس!
بازي مان نمي دهند كه ندهند
روزي كه سيب ها را از درخت بچينند
خواهند ديد
من و تو
با يك دانه سيب
سير مي شويم
تير ماه۱۳۸۶
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:20  توسط مهرداد حمزه
|