تبليغاتX
لبخند ژوکند

لبخند ژوکند

و اگر خفه ام کنند سازش نخواهم کرد و ایمانم را قربانی مصلحت نمی کنم

هنوز ساعتی تا غروب آفتاب باقی مانده است. عصر یک روز سرد پاییزی ،شرشر باران و صدای بادهای گاه و بی گاه دلمان را به لرزه در می آورد! چه خبر شده ؟چه اتفاقی قرار است بیافتد؟ سکوت همه جا را در برگرفته ،آری یار دیگری از میانمان پر کشید و رفت.

خودش هم شاید باور نمی کرد ،بدین گونه زود بار سفر ببندد و لباس سیاه بر تن دوستانش بپوشاند. آری ،علی رضا رجبی هم از پس دیگرانی رفتند ،رفت تا همه بهت زده از رفتن او ،یادشان بیافتد او که تا دیروز همیشه در جمع مان بود و حضورش رنگ و بویی دیگر به جمع هایمان می داد ،حالا برای همیشه نیست و ما باید دیگر به نبودنش دل ببندیم.

سخت است دل بستن به نبودن یک انسان، یک دوست و یک یار صمیمی، اما چه می توان کرد؟ چاره ای مگر به جز تحمل است؟

از این پس دیگر علی رضا رجبی بر روی هیچ صحنه ای بازی نخواهد کرد و هیچ نمایشی را به روی صحنه نخواهد برد چرا که او پس از ماه ها تحمل رنج بیماری ،برای همیشه در 31 سالگی جاودانه شد و آرام گرفت.

اهالی تئاتر و هنرمندان همدان او را با نمایش های رستم و سهراب، سفید، سیاه، خاکستری، قاب شیشه ای، ترمیم، واقعه در واقعه ،پدر دوست داشتنی ،حباب ،به رنگ پاییز ،شام آخر و...می شناختند دیگر برای همیشه تنها این نمایش ها را به خاطر خواهند سپرد و تنها با خاطرات او خواهد ماند.  بهار امسال که فرا رسد ،او دیگر نخواهد بود تا در چهاردهم فروردین ماه کسی به او بگوید ،علی رضا تولدت مبارک و این بار حتما دوستانش بر سر مزارش خواهند رفت تا شمعی بیافروزند و یاد و نامش را گرامی بدارند.

دیگر چه می توان گفت؟ بی شک حالا علی رضا رجبی بیش از هر زمان دیگر آرام است ،شاید به نمایش نامه های ننوشته، نمایش های بازی نکرده دارد فکر می کند. شاید دلش برای تالار فجر تنگ شده باشد و شاید در این اندیشه به سر می برد که وقتی بهار آمد ،نمایش دیگری را به روی صحنه ببرد!

و دیگر به او می گوییم که قرارمان این گونه نبود! حالا عصرها چگونه جای خالی تو را در بین بچه ها پر کنیم، باور کن جایت برای همیشه خالیست ای مرد! ای بزرگ مرد! پس آرام بخواب ای مرد بازیگر!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:32  توسط مهرداد حمزه  | 

امروز تصمیم گرفتم تا بعد از نزدیک به سه هفته وبلاگم را به روز کنم. آنقدر موضوع در ذهنم هست، که نمیدانم از کدام بنویسم و یا کدام را بازگو کنم!؟ برای همین اشاره ای کوتاه به چند مطلب و دیگر هیچ....

یکم : درست صبح پنجشنبه دو هفته پیش ، شاهد یکی از تلخ ترین صنحه های زندگی ام بودم. هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که همراه تنی چند از دوستان و خبر نگاران به زندان مرکزی همدان رفتیم تا شاهد اعدام سه قاتل باشیم. ساعت ۶:۳۰ صبح هر سه قاتل که یکی از آنها یعنی محمد رضا ترک تنها ۱۸ سال و جهار ماه سن داشت اعدام شدند. من که تا به حال چنین صحنه ای را ندیده بودم تا دو روز حتی حس صحبت کردن با کسی را نداشتم. هر چه کردم نتوانستم مطلبی در این مورد بنویسم و..... حالا هم پس از گذشت دو هفته باز هم فراموش کردن آن صحنه برایم سخت است و دشوار .... براستی چرا؟

دوم : از روزی که خبر زندانی شدن مریم حسین خواه را شنیدم، هنوز نتوانستم باور کنم، او  که سرشار از انرژی و شور بود، حالا پشت میله های زندانی باید در انتظار دیدن آفتاب باشد. یادم هست همیشه هر وقت دوستان را می دید، می گفت برای سایت زنستان مطلب بدهید و حالا که سایت زنستان توقیف شده است، حتما هر وقت که آزاد شود با آن پشتکاری که از او  و دیگر یارن زنستانی اش سراغ دارم سایت دیگری قوی تر از زنستان راه خواهند انداخت.

سوم : خبر آزادی سهراب رزاقی بسیار خوشحال کننده بود. سهراب رزاقی برای همه فعالان سازمان های غیردولتی فردی قابل احترام بوده و هست و بی شک نمی توان نقش او را در پیشبرد حرکت های مدنی منکر شد. امیدوارم او مثل بسیاری دیگر از دوستان روزگاری مجبور نشود، راهی دیار غربت شود!

چهارم : محکومیت دلارام علی تنها یک حرف دارد و آن اینکه جنبش زنان ایران توانسته علی رغم همه مشکلات، با یک جهش بلند روبه رو گردد و بی شک پرداخت این گونه هزینه ها نه تنها مانعی در برابر فعالان این عرصه نخواهد شد، بلکه آنان را وادار خواهد کرد تا گام های بعدی خود را محکم تر برداشته و به امید روزهایی بهتر لحظه ای از حرکت نایستند.

پنجم : نمی دانم چرا این روزها فکر می کنم، زمان به سرعت برای من در حال گذر است و من در لحظه ای متوقف شده ام. نمیدانم چرا....!؟ اما این روزها عجیب احساس می کنم موعد رفتن نزدیک است....!

پی نوشت:

مریم را آزاد کنید

دلارام علی را زندانی نکنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:38  توسط مهرداد حمزه  |