تبليغاتX
لبخند ژوکند

لبخند ژوکند

و اگر خفه ام کنند سازش نخواهم کرد و ایمانم را قربانی مصلحت نمی کنم

بیش از دو ماه است که مطلبی در اینجا یعنی وبلاگ لبخند ژوکند ننوشتم. نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد، بلکه رمقی برای نوشتن آن حرف ها نیست. احساس می کنم در یک سراشیبی بی انتها افتاده ام و واقعا نمی دانم فرجام این سراشیبی تند و بی انتها کجاست؟ گاهی حتی نمی دانم مطلق به کدام نسل و کدام دوره ام و گاهی فقط حرف می زنم، راه می روم و رفتارهایی از خود بروز می دهم که تنها احساس زنده بودنم را از دست ندهم. به هیچ وجه نمی خواهم حرف سیاسی بزنم و لطفا حرف ها و نوشته هایم را سیاسی تعبیر نکنید. این کلمات تنها واگویه های دلتنگی یک نیمچه مرد است. گاهی حس می کنم مرد بودن هم کار سختی است و سخت تر آنکه مجبور باشی خود را انسان قلمداد کنی! با این همه ملالی نیست و هیچ شکوه و شکایتی ندارم، تنها دلتنگی های کودکانه یک انسان است که می خواهد از هر چه بود و هست فارغ شود و دنبال آنچه که باید باشد بگردد. همین. راستی یادم رفت، این روزها فارغ از تمام جریانات سیاسی که در این مملکت رخ داده دلم برای دوستی آشنا که غریب ده روز و یا شایدم بیشتر در بازداشت است، تنگ شده است. مریم عامری دختری آرام که حقوق خوانده و  قرار است روزگاری وکیل این مملکت شود حالا چند روزی است که صبح چشم که می گشاید دیوار بازداشتگاه را می بیند و حتما مادرش نگران حال و روز اوست. دلم برای سخن گفتن با او تنگ شده است. حالا که دیگر همه چیز تمام شده ، امیدوارم  همه ی آنهایی را که گرفتند، زودتر آزاد کنند.

این واگویه برای او و دیگرانی که مثل او هستند:

لَختی سکوت شهر را فرا گرفته

نفس ها حبس در سینه مانده

و آسمان یک دست سیاه است

زردی بر بهار چیره گشته

و درختان

              آغوش از پرستو ها گرفتند

مسیحی نیست!

اما

       صلیبش را

هنوزم بر سر دیوار می کوبند

تا

     رد پای با تو بودن را

با چهره ای آغشته تبسم و خشم

و چشمانی حریص و آشفته

پاک کنند

مبادا

کسی نام تو را

در آواز سینه دیگری بشنود

*

آرام باش

و عشق را رعایت کن

تو

تنها جرمت

خوب بودن است

شک نکن

یک روز

در برابرت زانو خواهند زد

تیرماه ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 4:11  توسط مهرداد حمزه  | 

 حالا بعد از سال تحویل این اولین پستی است که می نویسم و نمیدانم باز هم مثل سال پیش به اندک پست  های وبلاگی قناعت خواهم کرد یا آنکه دل و دماغ بیشتری برای نوشتن در این وبلاگ خواهم داشت!؟ با این همه هنوز به وبلاگ و پدیده وبلاگ نویسی به عنوان یک اتفاق خوب و تاثیر گذار حداقل در زندگی خودم می نگرم و دیگر باور کردم که آینده از آن کسانی است که بهترین استفاده را از تکنولوژی هایی که وارد زندگیمان شده است بکنند. با اندکی برای همه آرزوی سالی خوب دارم و دعا می کنم این سال یکی از خاطره انگیزترین سال های عمر ما باشد. و اما این شعر که در ادامه می آید برای یکی از  عزیزترین انسان های زندگی است که این روز ها تولد ۲۷ سالگی اوست.

حالا

      میان من و تو

هیچ فاصله ای نیست

تنها کلامی

که عاریت گرفته از انسان امروز نباشد

حالا

      تمام پنجره ها سوی تو باز می شود

تو از شرق طلوع می کنی

و آسمان سراسر شرق است

زمین

      بدون تو 

                یک ظلمت است

و من

       تمام ظلمت زمین

***

آهای بانو!

بانوی هزاره های نخستین من

دخترک مشرق زمین

آغوش گرمت را

                    به من بسپار

می خواهم

             تا انتهای زمان

با تو باشم

 

23 فروردین ماه1388

بی ربط: عکس های تله کابین گنج نامه همدان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 1:56  توسط مهرداد حمزه  | 

شاید خواب می بینم!

نه، بیدارم

اینجا انتهای دنیاست

روز فرو می افتد

و شب فرا می رسد

باد پنجره اتاق را می گشاید

تمام تاریکی زمین

بر سرم می ریزد

نفسم می گیرد

صورتم رنگ می بازد

و مردمکان چشمم گشاد می شود

کسی در این تاریکی

آینه را از برابرم می دزدد

و من در این ظلمات

به جستجوی

کور سوی چراغی می گردم

نه،

   تو

      تنهایم نخواهی گذاشت

اسفند ماه۱۳۸۷

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 2:18  توسط مهرداد حمزه  | 

دیروز فاتحه مادر حسین لقمانیان بود. حسین لقمانیان بی تردید یکی از تاریخی ترین نمایندگان مجلس بوده و برای همیشه در ذهن ها خواهد ماند. بسیاری از دوستداران ایشان  و مردم همدان به رسم احترام در این مراسم حاضر شده بودند. حسین آقای لقمانیان ارادت عجیبی نسبت به مادر خودشان داشتند و چهره اشک آلود ایشان جلوی در ورودی مجلس نشان از  بار غمی داشت که  از  این پس باید تحمل کند . باز هم به او و خانواده محترمشان تسلیت می گویم. اما نکته مهم در این مراسم حضور حسین انصاری راد، رییس کمیسیون اصل نود مجلس ششم بود. روحانی پیری که واقعا چهره مهربان ودوست داشتنی دارد. در پایان مراسم  با یکی، دو تا از خبرنگارا سراغ او رفتیم و  چند تاسوال از او راجع به حضور خاتمی و انتخابات سال آینده پرسیدیم. البته اکثر سوال ها را من پرسیدم و وقتی گفت خاتمی به احتمال بسیار قوی خواهد آمد، خیلی خوشحال شدم. امیدوارم پیش بینی او درست باشد. امیدوارم.


مرتبط:ایلنا، انصاری راد: خاتمی به احتمال خیلی قوی در انتخابات کاندیدا می شود

غیر مرتبط: عکس های یادواره شهدای غواص استان همدان
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:26  توسط مهرداد حمزه  | 


آن روزها یعنی مرداد ماه 84 زمانی که خاتمی صندلی قدرت را ترک می کرد نامه ای برای او نوشتم با این عنوان که "دوباره عاشق خواهم شد". شاید آن روز گمان نمی بردم که کمتر از 4 سال بعد بحث آمدن یا نیامدن خاتمی نقل همه مجالس شده و هر کس را می بینی سخنی از این موضوع به میان می آورد. حالا درست شده ایم این عین آدم هایی که میان آسمان و زمین رها شده اند، پرواز را دوست دارند اما مدام از ترس سقوط و دلهره های ناتمام سخن می گویند! حالا می خواهیم از باد و باران خود را برهانیم اما نمی دانیم سقفی که زیرش خواهیم ایستاد خود توان تحمل این باد و باران را دارد!؟ با این همه احساس می کنم خاتمی باید بیاید! باید بیاید و ثابت کند محکم و استوار ایستاده است. روزی که رفت هیچ کس با او برای همیشه خداحافظی نکرد و اگر چه ته دل هامان از او خرده کدورت هایی داشتیم با این همه برایش دعا کردیم و یک آرزو به آرزو هایمان افزودیم که خاتمی هرجا هست به سلامت باشد. اما حالا باید بیاید. بیاید و پاسخ آن خرده کدورت ها را بدهد، شاید که آمدنش خود پاسخی بزرگ به تمام کدورت هامان باشد. خاتمی باید بیاید، چرا که دیگر زمان قهر نیست. زمان آن گذشته است که احساس کنیم باید سوخت و ساخت و بیاندیشیم هنوز فرصت های زیادی داریم! چندان که می رویم شیب جاده تند تر می شود و اگر بر خویش مسلط نباشیم، پیچ های تند و دره های عمیق انتظار ما را خواهد کشید. خاتمی باید بیاد. چرا که هنوز به آن پیرمرد روستایی که می گفت: سید است جدش کمکش می کند یا همان پیرزن قد خمیده که به خاطر روحانی بودن دوستش داشت و یا آن جوانک شهری که عاشق حلقه در دستش بود قدری بدهکار است. خاتمی باید بیاد و می آید به هزار و یک دلیل ناگفته و ناشنیده که شاید روزی توان بازگو کردن آن پیدا شود. برای ایجاد همین توان هم که شده باید بیاید. و شاید آخرین کلام احساس این روزهای من است که او خواهد آمد و آفتاب دوباره زاده خواهد شد و این بار من خواهم نوشت " ما دوباره عاشق شدن را تجربه کردیم" .

بی ربط: پیاده روی بزرگ خانوادگی در همدان

بی ربط: همایش نکوداشت معلمان ماندگار
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 2:58  توسط مهرداد حمزه  |