تبليغاتX
لبخند ژوکند

لبخند ژوکند

و اگر خفه ام کنند سازش نخواهم کرد و ایمانم را قربانی مصلحت نمی کنم

خسته شدم از این روزهای غم زده و اندوه بار. از این روزهایی که همه ی آدم ها حتی بدون آنکه بخواهند دچار خود سانسوری شده اند. از روزهای که گاهی بوی تعفن می دهد. از آدم های که یا از تو می ترسند و یا تو باید از آنها بترسی. انگار همه چیز رنگ باخته است. بیهوده می گویند می توان دنیا را خاکستری دید. اینجا هیچ چیز رنگ ندارد گویی که مادر زاد کور رنگ به دنیا آمده ایم. پاییز هم خسته کننده و ملال آور است. دیگر صدای خش خش برگ ها زیر پای عابران پیاده برای کسی قشنگ نیست. دیگر فصل رنگ ها و خاطره ها تنها به یک توهم شبیه است که باید با آن روزگار سپری کرد. در فضای ماتم زده و ّبهت آلود تا چه زمان می توان دوام آورد، نمی دانم. روزگار بدی است. آنقدر بد که حرفی برای گفتن نیست، نه حرفی که اشکی هم برای ریختن نمانده است، گویی این خانه ز بنیاد سیاه است.

توضیح: برداشت سیاسی ممنوع!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:35  توسط مهرداد حمزه  | 

حال و هوای این روز های پاییزی من:

پاییز آمد

و من بی گدار به آب زدم

سرما تنم را مور مور می کند

اما هنوز

دو، سه ساعت مانده است به عصر

مادر نبود

وگرنه کتاب فارسی ام

در روز اول مهر

در خانه جا نمی ماند

آقا!

اجازه هست؟

من!

ساعت آخر....

*

دیگر غروب شده

باید مسیر مدرسه تا خانه را دوید

مادر نبود

وگرنه سرخی غروب

پشت در کلاس

با دست های ضمخت معلم فارسی ام

بر چهره ام نمی نشست

*

انگار هنوز

دو، سه ساعت مانده است به عصر

پاییز آمده است

سرما هنوز

تنم را مور مور می کند

من سال هاست

کتاب فارسی ام را گم کرده ام!

مهر ماه ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:17  توسط مهرداد حمزه  | 

 و اما یک داستانک:

می ترسم، دستم را که باز می کنم تا فالم را بگیرد، خطی از کف دستم رخت برمی بندد و می رود. دخترک کولی به چشانم خیره می شود می گوید: آقا اگر فالتان  خوب بود باید قول بدهید چند تا از این گل سر ها  را از من بخرید. من همچنان کف دستم را نگاه می کنم و سرم را به نشانه ی تایید پایین می آورم. ـ بانو! من از میان تمام خطوط کف دست، خط های بهم چسبیده را خیلی دوست دارم، می گویند این خط ها من و تو را به هم می رسانند.ـ دخترک کولی نگاهش را از کف دستم بر می کَند و می گوید:آقا فال شما خیلی عجیب و سخت است، من نمی توانم  چیزی بگویم و آرام بلند می شود و می رود. من بهت زده کف دستم را نگاه می کنم. دخترک کولی چند قدمی از من فاصله گرفته، به او می گویم: بیا پولت را بگیر و او جواب می دهد: من که فال نگرفتم که بخواهم پولی بگیرم و تند وتند دور می شود. انگار چیزی او را پریشان کرد. من دوباره خطوط بهم ریخته ی دستم را تماشا می کنم. ـ بانو! کف دست من پر از خطوط بهم چسبیده است، از همان خطوطی که من و تو را بهم می رساند، س چرا دخترک کولی فال مرا نگرفت؟ـ سرم را بالا می گیرم، دخترک فالگیر خیلی دور شده است. ـ بانو! باورت می شود سبد گل سر هایش را  هم جا گذاشته و رفته است.ـ 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 2:31  توسط مهرداد حمزه  | 

بیش از دو ماه است که مطلبی در اینجا یعنی وبلاگ لبخند ژوکند ننوشتم. نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد، بلکه رمقی برای نوشتن آن حرف ها نیست. احساس می کنم در یک سراشیبی بی انتها افتاده ام و واقعا نمی دانم فرجام این سراشیبی تند و بی انتها کجاست؟ گاهی حتی نمی دانم مطلق به کدام نسل و کدام دوره ام و گاهی فقط حرف می زنم، راه می روم و رفتارهایی از خود بروز می دهم که تنها احساس زنده بودنم را از دست ندهم. به هیچ وجه نمی خواهم حرف سیاسی بزنم و لطفا حرف ها و نوشته هایم را سیاسی تعبیر نکنید. این کلمات تنها واگویه های دلتنگی یک نیمچه مرد است. گاهی حس می کنم مرد بودن هم کار سختی است و سخت تر آنکه مجبور باشی خود را انسان قلمداد کنی! با این همه ملالی نیست و هیچ شکوه و شکایتی ندارم، تنها دلتنگی های کودکانه یک انسان است که می خواهد از هر چه بود و هست فارغ شود و دنبال آنچه که باید باشد بگردد. همین. راستی یادم رفت، این روزها فارغ از تمام جریانات سیاسی که در این مملکت رخ داده دلم برای دوستی آشنا که غریب ده روز و یا شایدم بیشتر در بازداشت است، تنگ شده است. مریم عامری دختری آرام که حقوق خوانده و  قرار است روزگاری وکیل این مملکت شود حالا چند روزی است که صبح چشم که می گشاید دیوار بازداشتگاه را می بیند و حتما مادرش نگران حال و روز اوست. دلم برای سخن گفتن با او تنگ شده است. حالا که دیگر همه چیز تمام شده ، امیدوارم  همه ی آنهایی را که گرفتند، زودتر آزاد کنند.

این واگویه برای او و دیگرانی که مثل او هستند:

لَختی سکوت شهر را فرا گرفته

نفس ها حبس در سینه مانده

و آسمان یک دست سیاه است

زردی بر بهار چیره گشته

و درختان

              آغوش از پرستو ها گرفتند

مسیحی نیست!

اما

       صلیبش را

هنوزم بر سر دیوار می کوبند

تا

     رد پای با تو بودن را

با چهره ای آغشته از تبسم و خشم

و چشمانی حریص و آشفته

پاک کنند

مبادا

کسی نام تو را

در آواز سینه دیگری بشنود

*

آرام باش

و عشق را رعایت کن

تو

تنها جرمت

خوب بودن است

شک نکن

یک روز

در برابرت زانو خواهند زد

تیرماه ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 4:11  توسط مهرداد حمزه  | 

 حالا بعد از سال تحویل این اولین پستی است که می نویسم و نمیدانم باز هم مثل سال پیش به اندک پست  های وبلاگی قناعت خواهم کرد یا آنکه دل و دماغ بیشتری برای نوشتن در این وبلاگ خواهم داشت!؟ با این همه هنوز به وبلاگ و پدیده وبلاگ نویسی به عنوان یک اتفاق خوب و تاثیر گذار حداقل در زندگی خودم می نگرم و دیگر باور کردم که آینده از آن کسانی است که بهترین استفاده را از تکنولوژی هایی که وارد زندگیمان شده است بکنند. با اندکی برای همه آرزوی سالی خوب دارم و دعا می کنم این سال یکی از خاطره انگیزترین سال های عمر ما باشد. و اما این شعر که در ادامه می آید برای یکی از  عزیزترین انسان های زندگی است که این روز ها تولد ۲۷ سالگی اوست.

حالا

      میان من و تو

هیچ فاصله ای نیست

تنها کلامی

که عاریت گرفته از انسان امروز نباشد

حالا

      تمام پنجره ها سوی تو باز می شود

تو از شرق طلوع می کنی

و آسمان سراسر شرق است

زمین

      بدون تو 

                یک ظلمت است

و من

       تمام ظلمت زمین

***

آهای بانو!

بانوی هزاره های نخستین من

دخترک مشرق زمین

آغوش گرمت را

                    به من بسپار

می خواهم

             تا انتهای زمان

با تو باشم

 

23 فروردین ماه1388

بی ربط: عکس های تله کابین گنج نامه همدان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 1:56  توسط مهرداد حمزه  |