از این هیاهو و قیل و قال
دلم برای کسی تنگ می شود!
ولی چه سود
که گم می کنم او را
در این سکوت و تنهایی!
و اگر خفه ام کنند سازش نخواهم کرد و ایمانم را قربانی مصلحت نمی کنم
از این هیاهو و قیل و قال
دلم برای کسی تنگ می شود!
ولی چه سود
که گم می کنم او را
در این سکوت و تنهایی!
چند وقت پیش مطلبی توشتم در باب رفتن بنده به دانشگاه و تصمیم داشتم در یکی از نشریات به چاپ برسانم، که بنا به دلائلی از این کار منصرف شدم. فعلا تصمیم دارم آن مطلب را در اینجا منتشر کنم تا بعد ...
اندر حکایت دانشگاه جامع!
خاطرات یک دانشجوی مکتب خانه ی میراث هگمتانه
آن روزها که مدرسه می رفتیم، همیشه معلم کلاس پای تخته سیاه با گچ های رنگارنگ برایمان درس گفته و مشق می داد و در آخر دعا می کرد که روزی دانشجو شده و پا به کلاس درس دانشگاه بگذاریم و برای خودمان کسی شویم و سری از توی سرها درآوریم! زمان گذشت تا من پس از سال ها دوری از درس و کلاس و مدرسه با دانشگاه جامع آشنا شدم و پای در راهی گذاشتم که گمان می کردم آرزوی معلمان دوران مدرسه ام را محقق خواهم کرد و چه خیال خامی؟ نه اینکه دانشگاه جامع جای بدی باشد، بلکه این آرزوهای کوچک من! بود که در جامعیت این دانشگاه گم می شد و می شود و من نمی دانم کجا باید دنبالش بگردم!؟ تا یادم رفته این را بگویم که بر من خرده نگیرید، اگر افعال جملاتم غلط است و یا برخی از آنها در زمان گم شده اند، به دلیل دوری سال ها از درس و دانشگاه بوده و مطمئن باشید به همین زودی ها با آموزش های علمی و کاربردی! دانشگاه جامع مرتفع خواهد شد. القصه، چند صباحی می شود، شاید هم کمتر که پای به دانشگاه جامع گذاشته و دیگر به خیل عظیم دانشجویان جورواجور دولتی، آزاد،پیام نور، غیر انتفاعی، شبانه، روزانه، پودمانی، ترمی، مجازی، با آزمون، بی آزمون و به ویژه دانشجویان جامع پیوسته ایم. در این میان و از آنجایی که گویند شهرمان پایتخت تاریخ و تمدن دنیاست و ما ساکنان این شهر قرار است در سالیان نه چندان دور بار عظیم واژه فرنگی توریسم را بر دوش بکشیم، رشته خدمات جهانگردی را برگزیده و اینک یک لیدرمن با کلاس در قامت دانشجوی پودمان دانشگاه جامع هستیم. -افعال جمع من باب باز کردن در نوشابه برای خود است و نه چیز بیشتر. لطفا به کسی برنخورد.-
چه سرتان را درد بیاورم که این دانشگاه ما که من آن را مکتب خانه می خوانم – توضیحش بماند برای بعد- مراسم افتتاحی داشت -بهتر از برای پاسداشت زبان فارسی بگوییم آیین گشایش – و در این مراسم پر شور و هیجان کلاس ها تعطیل و دانشجویان بیچاره صندلی به دست به راهرو مکتب خانه آمدند تا پای صحبت آقای دکتر که رییس دانشگاه جامع است، بنشینند و بدانند که در یکی از پیشرفته ترین دانشگاه های دنیا تحصیل می کنند! خلاصه آقای دکتر صحبت های بسیار در مزایای دانشگاه جامع و آن هم شیوه پودمان آن فرموند و ما یعنی حداقل من برخود بالیدیم که عجب جایی است این دانشگاه جامع! کجایی ابن سینا که ببینی چه می کند این دانشگاه جامع. نه اینکه گمان کنید می خواهم کنایه بزنم! نه باور کنید راست می گویم. در یکی از همین کتاب های تاریخ آمده است که ابن سینا، حکیم نامی ایران که این روزها دور مزارش پاتوق برخی دوستان فرهنگی شده! یکی از دلائل سفرش به همدان این بوده که خواب می بیند در این دیار روزگاری هزاران هزار مکتب خانه – در زمان ابن سینا واژه دانشگاه مد نشده بود- راه افتاده و یکی پس از دیگری حکیم پرورش داده و راهی میدان می کنند. برای همین می گوید من می خواهم پیش از وفات این دیار را از نزدیک ببینم! و قصه به همین جا ختم نمی شود. در همان آیین گشایش یا افتتاح خودمان آقای دکتر حرف های مهم دیگری هم زدند که با این اوصاف زین پس مکتب خانه میراث هگمتانه پذیرایی هزاران هزار عاشق علم و علم اندوزی از سراسر دنیا خواهد بود و گویند که دانشگاه آکسفورد قرار است دانشجویانش را بورس کند تا در فضای کاملا علمی دانشگاه یا همان مکتب خانه میراث در کنار تمدن عظیم هگمتانه و کلیسای گریگوریان به تحصیل بپردازند و این اولین گام برای جذب واژه نامانوس تورسیم است و ....
حتما بقیه مطلب رو در لینک ادامه مطلب بخوانید![]()
که روی آب می رود
باید جاری بود
و از مقصد نهراسید
شاید دریا یش روی تو باشد
و این تمام زندگی است
خرداد ماه۸۹
در میان بهت و ناباوری نازنین مردی از میانمان پر کشید که گویی هیچ گاه تکرار نخواهد شد. آری استاد عباس فیضی، محقق و پژوهشگر فرهنگ عامه همدان رخت سفر بسته و راهی دیاری دیگر شد. دلم سوخت. نه برای او، بلکه برای خودم و تمام هم سن و سالان من که باید روزهای خوب زندگیشان را در این مملکت سپری کنند. کمتر مدیری بود که او را نمی شناخت و کمتر همدانی سراغ خواهیم یافت که لااقل یک بار چهره اش را از سیمای همدان! ندیده باشد. با این همه اندکی بیش از پنجاه نفر برای تشییع جنازه اش آمده بودند و کمتر از انگشتان یک دست از مدیران فرهنگی! در مراسم حاضر بودند. دلم برای خودم سوخت و برای تمام آدم هایی که ....
تمام تلاشم را کردم تا لااقل چند خبر از فوت آن استاد فرزانه منتشر کنم. تنها خبرگزاری ایرنا ،جایی که این روزها مرا سرگرم می کند، به سفارش من و برخی دوستان دو، سه خبر در صفحه های مختلف خبرگزاری منتشر کرد و دو گزارش تصویری از مراسم تشییع پیکر پاک آن مرحوم بر روی خروجی گذاشت. برخی خبرگزاری های داخلی و خارجی هم خبر را از روی سایت ایرنا برداشته و منتشر کرده بودند. گویی در این شهر که عنوان سنگین پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین! را یدک می کشد، هیچ کس نای صحبت از پیرمردی رنجور و خسته که بعد از سال ها جست و جو در میان کتاب ها و نگارش سطرهای ناگفته، از دیارش خداحافظی کرده را ندارد. با این همه ملالی نیست، تنها دلم سوخت، یعنی گاه گاهی می سوزد، آتش به جانم می زند. همین و بس.
متن خبر تشییع جنازه مرحوم فیضی و لینک خبرهایش در ایرنا:
| تشييع پيکر استاد عباس فيضي/
آسمان هم در وداع غريبانه مردم با راوي فرهنگ همدان گريست |
من از ميان
هزار رد پاي
بر جامانده
از هزار دختر كولي
تو را
تا آخرين نفس بوييدم
تا لحظه اي،
تنها لحظه اي
مرا مهمان
آن چشم هايت كني.